شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت...

 


دریافت

۱۴:۱۰

چشم هایت

چشم هایت عجیب غم دارند 

مسخ می کنند مرا انگار 

خیره میشوم به آن ها تا 

چهره ات را به یاد بسپارم...


م.ح

پاییز 95

۰۶:۵۲

ای عشق

 


دریافت

۲۳:۰۱

هویجوری 137


بوی جوی مولیان آید همی

 یاد یار مهربان آید همی


رودکی 

۰۲:۲۴

اگه یه روزی :/

می دونید اگه یه روز در اینجا رو گِل ببخشید شایدم گُل بگیرم یا اصن تخته کنم قطعا دلم برای یک چیز 

خیلی تنگ میشه اونم طنازی مخاطبانی که اینجا کامنت میذارن به عنوان مثال یه همچین کامنتی : 

پ.ن: طنازی : طنز نویسی (توضیح برای ذهن های بیمار :دی ) 

پ.ن2 : کامنت با اجازه شخص شخیص حجت الاسلام بهار پاتریکیان منتشر شده ! 


۰۰:۴۷

ماجرای نیم روز ...

فوق العاده بود،مدت ها بود که هیچ فیلمی میخ کوبم نکرده بود! 

۰۰:۴۶

نظرات خصوصی

پاک کردن بعضی از نظرات خصوصی مثل پاره کردن برگه های دفتر خاطرات، سخت و غم انگیزه 

اما گاهی وقتا آدمیزاد چاره ای نداره ، حقیقت این عه که نمیشه با خاطرات زندگی کرد!

۱۴:۱۴

هویجوری 136

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست


حضرت حافظ


+اهل دلا این بیت رو خوب می فهمن . 

۱۷:۵۵

هعی لوله گاز

بوی بادمجون سرخ شده و کله ی داغ کرده ترکیب خطرناکیه مخصوصا وقتی فرداش یه لشگر مهمون داشته باشید:/ 

کجایی جوانی که یادت بخیر :( این دید و بازدید عید هم معضلی عه ها هر مهمونی که میری عینهو فوتبال که 

بازی  رفت و برگشت داره باید یه نوبت طرف رو دعوت کنی :( 

بعضی خاطرات هم هستن که تا لحظه ای که آدمو تو قبر چال می کنن همراه آدمن و دست از سرش بر نمیدارن...

هعی ... 

نمیدونم تا حالا فهمیدین یا نه ؟ کاملا عشقی کامنت میذارم مثلا الان یه هفته اس فقط به چند نفر (کم تر از 5 نفر) 

کامنت دادم . تو مود کامنت دادن نیستم الان ، الان بیشتر فازم نوله :) 

مدت ها بود اینطوری گتره ای ننوشته بودم ، اینطوری آبگوشتی نوشتن هم عالمی داره . 

تازه دارم درکت می کنم عمو شِبِلی :دی 


والا... 

۲۳:۳۴

هویجوری ۱۳۵


بی‌بوی خوشت بر دل من باد بهاری

حقّا که بسی سردتر از باد خزان شد...


 سلمان ساوجی

۱۱:۳۶

امان از شهرت

 اصلا رسم شده ٬اینکه تا یکم شهرت بهم زدی فورا از این نمد برای خودت یه قبا درست کنی مثل تمام افراد معروفی که برای شورای شهر تهران ثبت نام کردن ٬ از همه این افراد معروف بی خاصیت که بگذریم ٬کاندیدا شدن یه نفر خیلی ناراحتم کرد اون شخص کسی نیست جز جلال ملکی سخنگوی آتش نشانی تهران که بعد از حادثه پلاسکو به مردم شناخته شد ٬چهره ای که تا قبل از کاندیدا شدنش ٬مثل همه  به چشم یه قهرمان می دیدمش٬ قهرمانی که همراه همکاران بزرگش امنیت را برای شهر به ارمغان آوردن. 

حالا این قهرمان با دست های خودش میخواد خودشو افول بده ٬ قاطی کاری بشه هیچ سنخیتی با روحیه یه قهرمان نداره !

برعکس همه که قائل به نجاست و بد بودن سیاست هستن ٬ سیاست از نظر من به دو قسم خوب و بد تقسیم میشه و مشکل بزرگ سلبریتی های ما اینه که هر بار خواستن وارد سیاست بشن با کله درون سیاست بد شیرجه زدن 

سیاستی که جز فقر٬ فساد ٬تبعیض و... چیزی برای این مردم متحیر نداشته...


۱۰:۵۰

هویجوری 134


ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز 


حضرت حافظ 

۰۲:۲۸

مرصادِ تفکر

مثلا یه وقتایی جملات فلسفلی به ذهنت میرسه که اصن امکان ثبتش وجود نداره مثل دیروز زیر دوش حمام که

الان هر چی فکر می کنم چی بود چیزی یادم نمیاد :/ 

یه سوالی هم هست این روزها از من می پرسن(بخاطر چهارتا کلمه ترکی جواب دادن تو کامنت)

سوال: آذری (ترک)هستی ؟  

جواب : نه، من آذری(ترک) نیستم ولی آذری(ترک) ها رو دوست دارم :دی 


بی ربط نوشت : اینقدر آدم بی سرپا دیدم که میخوان تو انتخابات شورای شهر شرکت کنن ترغیب شدم در آینده ی

 نزدیک منم در این انتخابات شرکت کنم (مگه من چی از این اراذل کم دارم ؟!  والا...) 



۱۲:۲۵

تو که عید منی

 


دریافت

۱۹:۵۰
Designed By Erfan