حاج آقای مسجد محلمون یه پیر مرد اصفهونیه تعریف می کرد از بچگیاش:
می رفتیم دم حجره بابا بزرگمون میگفت :
پولکی میخی ؟ بوگو لااله الا الله ، صلوات بفرس ( با لهجه اصفونی بخونید)
بعد مام صلوات می فرستادیم پولکی می گرفتیم ، می رفتیم .
اما نکتات اخلاقی این خاطره :
نکته یک : بابا بزرگشون آدم خیلی خوبی بوده .
نکته دوم : بابا بزرگشون اصفهونی بوده .
نکته سوم : به نوه هاشم پولکی مفته نمیداده یه صلواتی چیزی ازشون می گرفته :))))
معلومه من چقدر با اصفهونیا خاطره دارم ؟!
یکی از خصوصیات افراد شجاع اینه که وقتی یه اشتباهی مرتکب میشن بجای توجیه اون اشتباه رو می پذیرن
و بخاطرش عذر خواهی می کنند .
شاعر تنها (ره)
ظهری که بر گشتم خونه مادرم گفت از طبقه های بالا صدای جیغ و گریه ی خیلی بلند میومده تا اومده بره
ببینه چه خبره ،سر وصدا ها تموم شده بعدش در خونه ی هر طبقه ای رو که زده کسی خونه نبوده که ببینه
چه خبر بوده.
چند دقیقه پیش اومد گفت فهمیده چه خبرشده بوده : همسایه طبقه بالایی مون مردی حدود 40 ساله ایست قلبی
کرده و فوت شده. باورم نمیشه شاید چون همین دیشب باهاش سلام علیک کردم ، باورم نمیشه دیگه نبینمش
دلم خیلی برای زن و بچه اش سوخت دخترش هنوز بچه اس و حالا یتیم شده...
سال اول یا دوم راهنمایی بودم تو امتحان عربی یه سوال اومده بودم بدین عنوان :
کلمات مونث را به مذکر ومذکر را به مونث تبدیل کن .
المعلّمةٌ :
الرجل :
و اما پاسخ من :
المعلم
الرجله :))))
قیافه معلم عربی بعد تصحیح برگه امتحانی: :| :/
قیافه من : ((:
خسته ام مثل پیر مردی که
تکیه گاهش پسری نا خلف شده است
مثل غواصی که جای مروارید
قسمتش توری از صدف شده است.
م.ح
پ.ن:واقعا خستم ، دوشبه، بیشتراز دوساعت نخوابیدم :/
یه روز جک لوبیای سحر امیز رو پیدا می کنم و باهاش رفیق میشم و تو عالم رفاقت ازش میخوام
لوبیای سحر آمیزش رو بکاره تا با هم ازش بالا بریم ، بریم برسیم به بالای ابرها به اون کاخی که
غوله توش زندگی میکنه منتها این بار به جای اینکه بخوایم مرغ طلایی ایش رو کش بریم یه نقشه می کشم
که غوله رو بکشیم و خودمون بشیم صاحب اون کاخ و وسایل و مرغ طلایی :دی
دیگه هیچ وقت هم به زمین برنمی گردم ، اصن میدم لوبیا رو قطع کنن که دیگه راه برگشتی وجود نداشته باشه
والا...