در ادامه مطلب ببینید و مفیوض بشید :دی
ای آلبالو ای شفتالو ای آناناس ای آلوچه ای آلبالو خشکه ای تمر هندی ای نارگیل سواحل قناری ای سیگار برگ اصل
کوبایی ،دیگه چی صدات کنم عزیز ؟! ها ؟ نه ؟! خودت بگو :|
جون من تعارف نکن خودت بگو چی صدات کنم ؟! بگو دیگه !!!
باشه اصن هر چی ، میرم سر اصل مطلب :)
آخه چرا مخفی دنبال می کنی آخه جیگر ، ها ؟!
به جون مرحوم همشیره ابوی پدر بزرگم من لولوخور خوره نیستم !!!
پ.ن: البته با آخرین نفری که مخفیانه دنبال کرده نیستم چون می دونم کیه !!!
والا...
با تو غزل هم مثل سابق آشنا نیست
حرف دلت را می زند انگار اما...
مهدی نورقربانی
+ اصل شعر در ادامه.
بچه بودم با یه مولودی خیلی حال می کردم همون موقع هایی که دور، دور کاست بود .
مه دوباره از سما آمد بروی این زمین ، دلبری و مه جبین، بی ریا و نازنین
جان منی یا ابا صالح ،ماه منی یا ابا صالح ، یارمنی یا ابا صالح
ساقیا پر کن دوباره جام ما از ساغرت، من خراب باده ات ،من غلام و بنده ات
جان منی یا ابا صالح ،ماه منی یا ابا صالح ، یارمنی یا ابا صالح
نیمه شعبان رسید و عیدمستان آمده ، روح قرآن آمده ، عشق و ایمان آمده
نوای من یا ابا صالح ،دوای من ای یا باصالح ،خوش آمدی یا اباصالح .
*عنوان : از خودم.
این بار اصلا دوست نداشتم برم ،حتی با مادرگرام سر به زور رفتن به دَدَر دعوام شد ،اما حقا و انصافا خوش گذشت
هر چند که ساعت های اول دلتنگی عجیبی داشتم و کم کم با آتیش روشن کردن ، غورباغه بازی و تعقیب
مارمولک های کوهی و بچه غورباقه های تو لجن بود که دیگه همه چیز یادم رفت و کلی از این رو به اون رو شدم .
اینجاست که شاعر می فرماید:
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
زندگی شستن یک بشقاب است
و الی آخر....
و خدایش بیامرزد شاعر را که امروز نبود که ببیند سلفی با غورباقه را و اینطور بسراید :
زندگی ، سلفی با غورباقه ست :)))
+ خیلی تلاش کردم یکی از اون مارمولک های کوهی که احتمالا شما بهش بزمجه میگین رو بگیرم (اسم مارمولک
رو بیشتر می پسندم:دی) اما اونا زرنگ تر بودن و موفق نشدم .
مشغول آتیش روشن کردن بودم که یه سنگ بزرگ رو جابجا کردیم و دیدیم ای دل غافل یه ابر عقرب
داره خیلی داش مشتی از زیرش بیرون میاد( به جون خودم اگه دروغ بگم :|) اصن لاتی راه می رفت
من و اخوی گرام هم نامردی نکردیم یه قوطی پلاستیکی (از این جا مربا خوریا که شفافه مثل شیشه)
برداشتیم و به هر زحمتی بود هلش دادیم تو و اسیرش کردیم تا باشد که بنده ی خدایی رو مورد گزش قرار نده
البته اخوی یه فکر در مورد تبدلیش به روغن عقرب (کاربرد درمانی داره) کرد که بعدا منصرف شد.
بعد از کلی آب بازی و مارمولک بازی ،لاک پشت و غورباقه بازی و غیره با کلی خستگی برگشتیم
اینقدر خسته بودم که بی خیال رانندگی شدم و گرفتم تا وقت رسیدن خوابیدم که البته به هدفم نرسیدم
از یه جایی بیدارم کردن گفتن بیا رانندگی کن (پدر گرام کار داشت میخواست جایی بره )
بنده با چشمانی خواب آلود تا منزل رانندگی کردم (مدیونید اگه فکر کنید که یه چششم باز بود و یکی بسته :))) والا...)
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید .
بالا رفتیم دوغ بود
پایین اومدیم ماست بود
قصه ی ما راست بود.
پ.ن: عکساشو بعدا میذارم ان شالله :)
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به تخمه خوردن گذران :))
م.ح
28 اردیجهنم 95
اینقدر خسته ام که احساس می کنم یه تریلی 18 چرخ از روم عبور کرده و به طرز معجزه آسایی زنده موندم
ولی به شدت کوفته(تبریزی) شدم ، اصن یه وضی :/
اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود!
غلامرضا طریقی