نام دیگر خدا


حق نام دیگر خداست پایمالش نکنیم... 



+یادم نمیاد کجا خوندمش فقط میدونم جذاب بود. 

۲۲:۳۳

باز هم آمدی تو بر سر راهم...

نوستالژیک ها همیشه دوست داشتنی می مونن!!!

 

دریافت

حجم: 4.7 مگابایت

۱۴:۲۲

هویجوری 59

آنقدر با گیسوانت کافر آوردی پدید 

تا که داعش پرچمش را رنگ موهایت کند...

۲۳:۱۴

لبخند زدم و آسمان آبی شد :دی

به روایتی ساعت 10 شب به روایتی دیگر 10:30 شب از 16اهمین روز از اسفند ماه سال هزار سیصد و شصت

 و هشت بود که درویشی سراپا برهنه پا به عرصه ی وجود نهاد مادرش به خاطر ارادت به خاندان عصمت و طهارت 

که خود نیز از سلاله آنان بود اسم حسین برایش برگزید و پدرش برای اینکه نامش مشابه نام برادرانش باشد 

محمد را 

به اول نامش اضافه کرد و... 

.

.

.

سالها گذشت و گذشت تا محمد حسین پرویده شد و به یک جوان رعنا تبدیل شد 

روزی از روزهای زمستان 89 تصمیم گرفت پا به دنیای مجازی بگذارد بنابراین بلاگفایی شد 

سالها بعد طوفانی در گرفت و بلاگفا برای همیشه تبدیل به سرزمینی شوم و منحوس شد 

که دیگر ساکنانش بعد از مهاجرت هیچ وقت به آنجا بازنگشتند پس همه تصمیم گرفتند

 به سرزمینی جدید کوچ کنند ،اکثر آنها بلاگ را برگزیدند و بار خویش در این وادی به زمین گذاشتند و... 

حالا که دارم این سطور را می نویسم 26 مین اسفند زندگی ام را هم با چشم دیده ام و به کوتاهی 

لحظه های شاد و شیرین فکر می کنم و به 26 سال زندگی که مثل بادی وزید و رفت و... 

امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید و برای موفقیت و عاقبت بخیریم دعا کنید . 


ارادتمند شما م.ح 

16 اسفند 94 


پ.ن1: حال نداشتم برای تولد خودم شعر بگم (((: 

پ.ن2: این مقدمه ی طوفانی بود که در راه هست:دی 

۱۵:۳۲

آرامش قبل از طوفان

طوفانی از واژه ها در راه است احتیاط کنید...

۲۳:۱۹

........

یک سینه حرف دارم ولی نقطه چین بس است...

ای کاش یه منشی داشتم وبلاگم رو بروز می کرد...!!!!!!
۰۰:۳۵

هویجوری58

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد 

یک دوتا بود که اینک همه شوهر کردند :دی 


م.ح 

6اسفند94 

۱۴:۰۵

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است...


دوهفته پیش باید این پست رو می نوشتم دو هفته پیش که مرخصی های پایانی شروع شد و منتظر رسیدن

برگ تسویه حساب بودم اما هرکاری کردم دستم به کیبورد نرفت تا امشب  کهخودمو قانع کردم که بنویسم 

بنویسم که  بالاخره تموم شد تمام اون لحظات تلخ و شیرین تبدیل شد به خاطره و به تاریخ پیوست... 

دیروز تسویه کردم و همه چیز تمام شد... 

این کلیپ کوتاه زیبا نگاه جالبی به پدید ویرانگر و کثیف سربازی داره . 

۲۳:۲۲

گل پونه ها

به نظرم از اصلش قشنگتره حتی !!!

 

 

دریافت

حجم: 5.08 مگابایت
۲۲:۵۶

پیرمرد ِتنها

دیروز که از راهپیمایی بر می گشتم خیلی خسته شده بودم پنجه ی پام هم درد گرفته بود به پسر داییم گفتم 

فلانی قبلنا اون همه کارهای سخت می کردم ساعت ها پیاده روی و حتی دوره آموزشی ارتش با اون همه سختی 

عین خیالم نبود الان یکم پیاده روی کردم به روغن سوزی افتادم . 

یه جمله ای گفت که من رو بد جور برد تو فکر ، گفت اثرات شناسنامه اس !!! 

گفتم یعنی چی ؟ گفت سنت بالا رفته (: دیدم پر بی راه هم نمیگه درسته 26 سالگی سنی نیست ولی آدم نسبت 

به 17-18 سالگیش خیلی افتاده تر میشه و حالا دارم فکر می کنم این دوران کهولت رو چطوری سپری کنم :دی 


امضا: یه پیرمرد ِشاعر ِتنها 

۱۰:۱۸
Designed By Erfan