یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد...
حامد عسکری
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد...
حامد عسکری
بعد از نابودی بلاگفا ،تنها چیزی که خلاش تمام و کمال برام پر کرد ایینستاگرام بود
دیگه دل برگشتن به عالم وبلاگ نویسی هم نداشتم تا به اصرار چند نفر از دوستان مجازی به بلاگ اسکای
وبعدش به اینجا یعنی بلاگ مهاجرت کردم.
امروز احساس کردم همون راهی که اومدم رو باید برگردم بنابراین به دلایلی ،ایسنتاگرام یا به تعبیر دوست طنازی
اینستای گرام رو پاک کردم تا باشد که بیشتر یادم باشد که زمینی هستم و متعلق به دنیای واقعی ...
*محبوب ترین اپلیکیشن تلفن همراه .
دنیای مجازی خیلی وقته برای من تموم شده(هیچ حرفی برای گفتن نداره )
اما نمی دونم چرا بی خیالش نمیشم چرا واقعا ؟! سعید کجایی تو یه چیزی بگو !!!
یه چیزی رو ولی مطمئنم ، سال 95 آخرین سال نوشتنمه.
گاهی وقت ها اینقدر حرف و خاطره و عکس و... داری که نمی دونی کدومشو تعریف کنی، امروز صبح زود رسیدم
سفر دو روزه به گیلان ، تبدیل شد به سفر 3 روزه به ساری :دی
اون چند روز از بس لهجه شیرینی مازنی شنیدم و ادا درآوردم که احساس می کردم مازنی ریکا هستم .
دلتنگ دوستان همسفر وخاطرات خوش این سفر کوتاه شده ام... :/
اگه عمری موند سفرنامه ی تصویری رو ، رو می کنم شما هم مفیوض بشید.
چند روز پیش یکی از رفقا زنگ زد : که ای دوست چه نشسته ای ،مکانی در رشت** برای دو روز رزور کرده ایم
ماشین یکی از دوستان هم آماده است زود و تند و سریع جمع و جور کن به ما بپیوند و سر راه احسان .آ رو هم وردار
بیار تا چهار نفره بزنیم به دل جاده های شمال و...
بنابراین رفتنی شدیم ، البته همه رفتنی هستن یکی زودتر یکی دیرتر !!!
.
.
به قول ابو مرتضی رئیس گروهگ تروریستی ناهار و شام اینم ترانه مربوطه :
اگر نامهربان بودم دمم گرم
اگر بار گران بودم هم دمم گرم
م.ح
والا...
پ.ن:
خداحافظ تا بعد (همون به امید دیدار خودمون)
اگه بتونم نظرات رو هم جواب میدم .
*: عنوان از رودکی
+اصلاحیه **: رفتیم استان مازندران و درحقیقت به ساری !!!